|
و اشتباه می کنم شعر
| ||
|
سرنوشت برگ ها
ریختن نبود برف مجبورمان کرد شانه های زمین را ببوسیم و تکانمان داد از بلندا مجبورمان کرد به پهنه ی صورتمان یخ ببندیم تعارفی نداشت آن طور که آمد آن طور که نشست آن طور که تو را برد
شب ها توی گودالی می خوابم که مورچه ای کوچک در آن می گرید [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:14 ] [ سپیده نیک رو ]
برای خندیدن به لبهای تو تکیه می کنم هر فصلی از سال که باشد بی امان می بارم تا به پایت بریزم به چه کار می آید اندوه ؟ محبوب زیبای من ...
شانه های تو مرا تکان می دهد از برف و هر روز که می گذرد بیشتر آب می شوم [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 22:26 ] [ سپیده نیک رو ]
خودم اجازه دادم که از صدایت هزار اقیانوس مرا احاطه کند خودم تبر به دست گرفتم که قایقم را تکه پاره کنم خودم به تکه ای چوب میان موج دخیل بستم * عجیب نیست که در سکوت می میرم [ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 10:44 ] [ سپیده نیک رو ]
آن تک درخت پیشامد بزرگی بود در یکنواختی راه ها آن تک درخت که می شکافت افق را با خنجری عمود ... [ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 13:32 ] [ سپیده نیک رو ]
می ترسم شبیه تو شده باشم با این دوایر تودرتوی چشم که خوش بینانه شبیه امضای تو شده است پای کاغذ پاره هایی که جان پاره ی بودنم شدند و آن خطوط موّرب که منتهی به سراشیب گونه ها به پرتگاه تعّقل می لغزند... که پرت می شوم پرت و مثل بندبازی از مژه های تو ریسمانی می سازم میان هیچ ... و هیچ * آهای شکسته آینه های روی زمین ریخته کدام تکه ی تان شبیه من مانده است ؟ [ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 11:10 ] [ سپیده نیک رو ]
و خلسه های مرگ در لحظه های گریبانگیر که هیچ معجزه ای امتداد دستهای تو را بر من نمی بارد پایان من نخواهد بود وقتی که ترک می کنی مرا من دستهای کودکی ام را از قابهای چوبی طرح دار می آویزم و نازنین -عروسکم – در خواب ناز هق هق نمی کند آن کوله پشتی طوسی بی آنکه دلخواه باشد رویای کودکی ام را از شانه هایم آویخته است و من تنها به مدرسه رفته ام هیچ کس پشت در منتظرم نیست و دیکته های ناقص خط خورده در دستهای مضطربم پوسیده اند می لرزم اما بی آنکه منتظرم باشی بر نمی گردم [ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 10:4 ] [ سپیده نیک رو ]
دیگر گمان می کنم همه چیز تمام شده است پایه های تختخواب که رو به آسمان مانده ! و من که زیر آن له می شوم حجمی خالی که کنارم نبود در قلبم نیست تنها منم که زیر فنرهای بیرون زده مانده ام و تو نامت را حتی از روی اسم من برداشته ای [ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:28 ] [ سپیده نیک رو ]
از کنگره های ارگ تاریخ
پلی نیست که دو سوی جهان را پیوند زده باشد جز خون ارابه های نحوست که مرزها را جابه جا کرده اند جز خطوط مرزی را در قلب هایی شکسته اند که جهان را به مارهایی پیوند می زند موازی مارهایی سرخ در قلب هایی موازی که راه رسیدنشان به هم جز مرگ نیست ۶/۱/۹۰ [ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 10:38 ] [ سپیده نیک رو ]
بگذار
در جهان صدها هزار گرگ درنده تاهر کجا که توان دارند قتل عام کنند با توپ ، تانک ، باتوم بگذار دراین حیاط همسایه حتی یک مرد از طناب دار آویزان باشد و پاهایش تکان تکان بخورد امشب جهان من همینجاست در این حصار خانه با این اتاق های کوچک نه متری یلدا که خوابیده و تو که برای خوردن آب بیدارشدی و بی تفاوت دوباره خوابیدی ! ۴/۱۲/۸۹ [ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 14:52 ] [ سپیده نیک رو ]
چشمان من
گریستن نیست سوختن است ! و پای تو گریختن ! هزار فرسنگ مانده است که رفتن را آمده باشی به دلداری تا بیایی سوختن به خاکستر شدن رسیده است و آمدنت اینک بر باد دادن است ۱۲/۱۲/۸۹ [ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 12:4 ] [ سپیده نیک رو ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||